sorry for hack
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠  

salam yazdan bebakhshid ke weblogeto hack kardam-ama alan 2011 nov -chand sali hast azat bi khabaram-rastesho bekhai -emroz raftam be sakti id cloob o pas gereftam-bad axeto onja didam  -albateh ghablanam delam havato kardeh bod-vali natonestam peida t konam-dar har sorat-manam siavash -yadeteh ke ji jei -alan maleziam amniat etelat mikhonam--in telame 0060  16 309 41 25 --emshab chizaie ajibi etefagh oftad ke faghat mitonam begam kamtar az mojezeh nabodeh-didane shaghayegh to persian dance bade 6 sal-va kheili chiza - ba in mail ham mitoni ba man dar tamas bashi 

mine.pgf@gmail.com

 -      passwordeto avaz nakardam hamon ghablie  

yadeteh web loge man  www.siavash007.blogsky.com


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦  

با عرض سلام....خدا حافظ ولی:

تصمیم گرفتم دیگه از اینجا برم از این به بعد تو بلوگفا مینویسم

به این آدرس مراجعه کنید    www.sis0085.blogfa.com


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦  

سلام واقعا جای تاسف داره بعد از ۹ ماه اومدم میبینم نظر نذاشتید ابنجا متروکه

شده ولی قول میدم دوباره از نو شروع کنم نظر یادتون نره

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تواين دنياي بي كسي اگه به دادم نرسي

يه روز مياد كه دير شده نمونده در من نفسي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من را بر ململ چشمانت بياويز كه من قنديل معبدهاي دردم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 مانده ام در كوچه هاي بي كسي

سنگ قبرم را نمي سازد كسي

سوختمو خاكسترم را باد برد

بهترين يارم مرا از ياد برد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من از اين فاصله فاصله ها دلگيرم

بي تو اينجا چه غريبانه شبي مي ميرم

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥  

بر سنگ مزارم بنویسید آشفته دلی خسته و خاموش

                                او زاده غم بودو ز غمهای جهان گشته فراموش

 نوشتم درد و بعدش چند نقطه

   و آهی سرد بعدش چند نقطه

  دلم لرزید و بعد از رفتن او

  چو برگی زرد بعدش چند نقطه

  به او گفتم کجا حالا که زود است

  و وقتی که دور شد یک احظه برگشت

  نگاهی کرد و بعدش چند نقطه...  

                          ( گفتی محبت کنی برو

                                                پس میروم تا بدانی محبت میکنم )

          گرچه افتاده ایم از هم جدا              همیشه به یاد تو ام ای آشنا

                   اگر در خواب میدیدم غم روز جدایی را

                                              به دل هرگز نمیدادم خیال آشنایی را


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥  

تو را به دادگاه خواهند كشيد

شايد به حبس ابد محكوم شوی

جزئيات جنايت معلوم نيست ...اما

اثر انگشتت را روي قلبي شكسته يافته اند

چشم وقتی قشنگه که پر اشک باشه

اشک وقتی قشنگه که واسه عشق باشه

عشق وقتی قشنگه که واسه تو باشه

تو وقتی قشنگی که واسه من باشی

در خواب ناز بودم شبي

ديدم کسي در مي زند

در را گشودم روي او

ديدم غم است در مي زند

اي دوستان بي وفا

از غم بياموزيد وفا

غم با آن همه بيگانگي

                                      هر شب به من سر ميزند

 

آخرش دل را به دريا مي زنم

زندگي را رنگ رويا مي زنم هرچه باداباد

گر مرا ازخود براني عاقبت مثل مجنون سر به صحرا مي زنم

                      من از اين ساحل نشيني خسته ام با غمت دل را به دريا مي زنم

در فكري بودم براي يارم چيزي بفرستم 

گل گفت : مرا بفرست كه مظهر زيبايي او باشم .....

گفتم نه يارم از صد گل زيباتر است .....

خار گفت مرا بفرست .... خاري بر دشمنان او باشم .......

گفتم : نه يارم آنقدر مهربان است ... كه هيچ دشمني ندارد ....

قلبم گفت مرا بفرست كه به او بگم دوستت دارم

دوستی مثل سيمان می مونه 

هرچی بمونی رفتن سختر ميشه 

                           ولی اگه رفتی جای پات روی اون می مونه

خدايا قلب من غمگينه امشب

دلم چون لاله خونينه امشب

نمي دونم چرا دست زمونه

گل عمر منو مي چينه امشب

 

 

اگر خواهی جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

 

کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥  

اگه یه روز قلب کسی شکستی یه میخ روی دیوار بکوب.اگه یه روز دلشو به دست آوردی میخو از دیوار در بیار.ولی چه فایده که جای میخ همیشه روی دیوار میمونه

 

بذار ار اين دنياي بد،دنياي كور نا بلد،

سفر كنم تا خواب تو

به اعتماد شونه هات؛تكيه كنم تكيه كنم

بذار بشم خراب تو

 

اي دوست

اين روزها

با هر كه دوست مي شوم احساس مي كنم

آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر

وقت خيانت است

 

  رفتنت مثل یه حادثه برام موندنیه

 

حالا آواز سفر کردن تو خوندنیه

 

لحظه ها ثانیه ها طاقت موندن ندارن

 

میسوزونن اما خوب فکر سوزوندن ندارن

  

  در قطره قطره اشکهای باران در تیک تیک ثانیه های بی رحم زمان

                                          

در نگاه خسته و منتظرم

 

در پس نفسهای فرو رفته ام

                          

در پس تپشهای سنگین قلبم

                                       

و در حسرت بی اندازه انتظارم

 

و در میان لحظه های دل کندن

                                        

دل کندنی سخت و جانکاه

 

چگونه رفتنت را باور کنم.چگونه؟؟؟؟؟

 

 

تقدیم به تو که ............ دوستت دارم

 

! لرزید به ابر گفتم عشق چیست؟! بارید به باد گفتم عشق چیست؟! وزید به پروانه گفتم عشق چیست؟! نالید به گل گفتم عشق چیست؟! پرپر شد به انسان گفتم عشق چیست؟! اشک از دیدگانش جاری شد و گفت: دیوانگیست

 

امشب تو محاكمه ميشوي به حبس ابد محكوم ميشوي جزييات جنايت معلوم نيست اما اثر انگشت تو را بر قلبي شكسته يافته اند

 

از من پرسید منو دوست داری یا زندگی تو ؟

خوب منم راستشو گفتم زندگیم رو

گریه کرد و رفت ولی نمی دونست

که اون تمام زندگیمه

 

به کوه گفتم عشق چیست؟

            

هنوزم چشم به راهتم نازنین 

کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤  

سلام بچه ها قالب وبلاگ خوبه؟ ديشب تمومش کردم .

حالا ديگه ميخوام از نو شروع کنم خيلی وقته که ننوشتم ولی شروع ميکنم

اگه بدونيد چقدر دلم واسه شما ها تنگ شده واسه اون نظر دادناتون. واسه ..... همه چی

حتما اين داستان رو بخونيد. وای که اگر اين داستان واقعی باشه!!!

من که خيلی ناراحت شدم؟!

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .

آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

--------------------------------------------------------------------------------

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

--------------------------------------------------------------------------------

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .

من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

--------------------------------------------------------------------------------

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

--------------------------------------------------------------------------------

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

--------------------------------------------------------------------------------

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :

" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه......

 


کلمات کلیدی: